دلنوشته از طرف دختر شهید حسن عمویی برای پدر؛

اولین «بابا آب داد» را با نبودت به روی سطور آوردم

%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%b9%d9%85%d9%88%db%8c%db%8c

فاطمه ۷ ساله شهید عمویی همانند همه فرزندان شهدا در دلتنگی برای پدر، نوشته هایی را تقدیم کرده است.

به گزارش چشم برخوار، شهید حسن عمویی که امسال همانند میلیونها عاشق با پای پیاده راهی دیار عاشقی؛ سرزمین کربلا شده بود در حمله تروریستی شهر سامرا به جرگه شهدا پیوست.

فاطمه ۷ ساله شهید عمویی همانند همه فرزندان شهدا در دلتنگی برای پدر، نوشته هایی را تقدیم کرده است:

بسم رب الشهدا والصدیقین
پدر عزیزم من میدانم که همه ی ما مسافریم و سفر سرنوشت محتومی است که با هجرت آغاز میشود،تو را به جهاد می طلبد،و عشق جهاد را در صراط مستقیم قرار میدهد که حضرت حق تعالی فرمود: الذین آمنو اشد حبالله .
پدر عزیزتر از جانم،شهادت کمال عشق است،آن زمانی که عاشق با ندای ارجعی الی ربک با فداکردن جان خویش تحفه ی عند ربهم یرزقون را دریافت می کند .
پدر مهربانم شما همراه با قافله سالار عشق که رهبریش به دست سیدعلی خامنه ای است به سر منزل مهدویت رسیدی و به جمع شهدا پیوستی و مرا در این وادی تنها گذاشتی .
نمیدانم،فقط اسمش را میگذارم دلتنگی هایی که با نبودن شما آغاز شد و پایان ندارد و من باید تا زمانی که در این دنیا زندگی میکنم این دلتنگی را به یاد داشته باشم .
پدر عزیزم امسال زمستان از راه رسید ولی شما نیستی ببینی تکرار زمستان هر سال شمعی میشود بر شمع های سوخته ی دلم .
پدر عزیزم شمانعمت اصالت،شجاعت و جوانمردی را در رگهایم تزریق نمودی ای کاش بتوانم این نعمت ها را حفظ کنم .
امروز ۵۶ روز از زمانی که تو از خانه بیرون رفته ای میگذرد دوست دارم یکبار دیگر برگردم به روز ۹۵/۸/۱۲ تا بتوانم یکبار دیگر شما را ببوسم و در آغوش بگیرمت و تا جایی که میتوانم نگاهت کنم تا در نگاهت دنیایی را که پر از عشق است ببینم .
هیچگاه یادم نمیرود روز اخری را که با شادی وصف ناپذیری همراه با مادرم به دنبالم آمدی و مرا از مدرسه به خانه بردی دوست دارم آن روز دوباره تکرار شود .
یادم نمیرود که چقدر برای روز اول مدرسه ام شوق فراوانی داشتی و همیشه به من میگفتی محصل .
حالا کجایی بابای عزیزم تا ببینی که دارم الفبا را یکی یکی یاد میگیرم تازه داشتم یادمیگرفتم که بنویسم بابا آب داد که شما پر کشیدی و رفتی دوست داشتم بودی و میدیدی که چقدر وقتی درس بابا آب داد را میخواندم به یاد تو می افتادم
باباجان حالا تمام الفبای زندگیم خلاصه میشود در اسم شما .می دونی بابای قشنگم همه ی مونس وهمدم من و مامانم شده عکس ها وفیلم ها وخاطرهای شما.
بابای عزیزم همه ی انسان ها وقتی ازسفر برمی گردند سوغات ورهاوردی برای خانوادهایشان می آورندولی شما جسم پر از زخمت را برایمان هدیه آوردی ،باباجون من ومامانم خیلی تنهاییم شما ک میدونستی این دنیا بی رحمه چرا من ومامانم راتنها گذاشتی و رفتی؟میدونی باباجون وقتی اسم سامرا می آید لرزه بدی بر دل وجانم می افتد با خود میگویم ای سامرا این رسم مهمان نوازی نبود.
بابای خوبم دعاکن وقتی بزرگ شدم بتوانم همانند شما با اخلاص،بخشنده ،فروتن ،مهربان ومتواضع و…باشم.
حالادیگرباید در پایان دلنوشته ام برایت بنویسم پدر عزیزم دیدار ما به قیامت تا ابد دوستت دارم…..


3 دیدگاه برای “اولین «بابا آب داد» را با نبودت به روی سطور آوردم
  1. دوستان اصلاشک نکنیداین متن ویه دختر۷ساله نوشته
    توکمرم بخوره اگه دورغ بگم فقط۷سالشه که اینطوری نوشته
    خدابیامرزتش شهیدمون و
    ولی شمام بریدخجالت بکشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.