همسر«شهید مرتضی زارع»:

آقا مرتضی خیلی شوخ طبع و بامحبت بود

زندگی مان را با کلام وحی شروع کردیم. نزدیک اذان مغرب بود؛ آقا مرتضی خیلی با سرعت رانندگی می کرد. فیلمبردار به او تذکر داد. آقا مرتضی به من گفت: نماز اول وقت مهمتر است یا فیلمبرداری؟

چشم برخوار؛معصومه حلیمی/ ملیحه طینت زاده متولد ۶۷ است و سه سال از همسرش «شهید مرتضی زارع» کوچکتر؛ او از عشق به همسرش می گوید؛ عشقی که از همان اول مراسم خواستگاری با صداقت تمام داماد، بذرش در وجودش جوانه زد و تا به حال ادامه دارد. از عشقی که آن قدر عمیق است که روز وداع حالش را شبیه حال زلیخایی می کند که کمتر اشک می ریخت تا یوسفش را بهتر و بیشتر ببیند؛ از عشقی که…

متن زیر حاصل گفتگویی خواندنی با این همسر شهید غیور است. خانم طینت زاده خود قلمی زیبا نیز دارد و گاه برای رسانه ها چیزهایی می نویسد.

***

آشنایی

به وسیله خواهر آقا مرتضی که معلم حفظ قرآن من بود، با هم آشنا شدیم. عید غدیر سال ۹۲ آمدند خواستگاری. در مراسم خواستگاری آنقدر ساده و راحت صحبت می کرد و با صداقت تمام آمده بود که حرف هایش عجیب به دلم نشست.

من سختگیر، یک هفته ای جواب بله را به او گفتم. به خاطر ماه محرم و صفر که در پیش بود، دو ماه صیغه ی محرمیت خوانده شد. هر دونفر دوست داشتیم که خطبه ی عقدمان همزمان با آغاز امامت امام زمان(عج) در جمکران خوانده شود، اما به خاطر برف جمکران، رفتنمان منتفی شد و ما ۱۷ ربیع الاول عقد کردیم.

مراسم عقد و عروسی

هردو در قید و بند تجملات نبودیم و این باعث شد که سفره ی خاصی نچینیم. هردو با توسل به ائمه(ع) و با کسب اجازه از امام زمان(عج) بله را گفتیم و در ۱۰ خرداد سال ۹۳ همزمان با شب ولادت امام حسین(ع) عروسی کردیم. دعوت نامه ی عروسی را هم خودمان نوشتیم. وقتی که کارت های عروسی را پخش می کردیم، دیدیم جای برخی از مهمان هایمان خالی است. شروع کردیم به نوشتن دعوت نامه. برای امام علی(ع)، امام حسین(ع)، حضرت اباالفضل العباس(ع)، حضرت امام موسی کاظم(ع) و امام جواد(ع) دعوت نامه نوشتیم.

دعوتنامه ها را به عموی آقا مرتضی که عازم کربلا بود، دادیم تا با خود به کربلا ببرد و در حرم این بزرگوران، بیندازد. برای امام زمان(عج) هم نامه ای مخصوص نوشتیم. حتی برگه هایی  را برداشتیم  و روی آن احادیث و جملات بزرگان را نوشتیم و بین مردم پخش کردیم. آن جملات مسیر زندگی عده ای را عوض کرد. این را خود مهمان ها بعدا به ما گفتند.

ارتباطش با اهل بیت(ع) و شهدا

به حضرت علی(ع) ارادت ویژه ای داشت؛ با اسم آن حضرت، سرمست می شد. می گفت اگر خدا به من پسر داد، اسمش را حتما علی می گذارم. اگر مشکلی برایش پیش می آمد گوشه ای از خانه روبه قبله می نشست. بعد از چند دقیقه راز و نیاز با خدایش، حالش خوب می شد. فرصت می کرد حتما به گلستان شهدا می رفت. شهید تورجی زاده را خیلی دوست داشت. بعد از شهادت شهید خیزاب مرتب می گفت: باورم نمی شود که دیگر مسلم پیش ما نیست.

حال و هوای روز اعزام

سال گذشته که مسافر مشهد بودیم، چند نفر از دوستانش برای رفتن به سوریه ثبت نام کرده بود؛ اسامی تکمیل بود. مرتب می گفت: ببین از قافله عقب افتاده ام. از مشهد که برگشتیم، اسمشان توی لیست ذخیره ها بود. چند بار اعزامشان عقب افتاد. برای یکی از بچه ها مشکلی پیش آمد و قرار شد آقا مرتضی جای ایشان اعزام شود.

به آقا مرتضی از طرف لشکر یک ساک نظامی داده بودند تا وسایلش را توی آن ساک بگذارد. یک روز تماس گرفتند و گفتند: آن ساک نظامی که بهش داده اند را با خود نبرد و در عوض یک ساک معمولی با خود بیاورد. آقا مرتضی گشتند و یک ساک پیدا کردند. آن ساک مال یکی از دوستانم بود که در خارج از کشور زندگی می کنند. من از طریق ایمیل بهشان گفتم: اجازه می دهید که ساکتان را آقا مرتضی با خودش ببرد؟ گفتند: آره، اتفاقا من با آن ساک مکه رفتم و چه سعادتی که سوریه هم آقا مرتضی باهاش بره!

قرار شد آن ساک را تحویل دهد؛ نمی دانستیم آن روز، روز اعزامش است. یک کفش هم به آقا مرتضی داده بودند که یکی از کفش ها بند داشت و دیگری نداشت. خیلی گشتیم تا یک بند برایش پیدا کنیم، اما پیدا نشد که نشد. کفش ها را پوشیده بود و خیلی خوشحال بود و سر از پا نمی شناخت. تا به آن روز آن قدر خوشحال ندیده بودمش. حتی دوستانش به آقا مرتضی گفته بودند که چرا این قدر خوشحالی؟ انگار عروسی ات هست که آنقدر خوشحالی؟ آقا مرتضی گفتند: نمی دانم یک احساس شعف خاصی، توی درونم هست. با ذوق و شوق وسایل شان را توی ساک چید و رفت که ساک را تحویل بدهد اما رفت که رفت…

بعد از ظهر آقا مرتضی با من تماس گرفتند و گفتند: مثل اینکه امروز، روز اعزام هم هست. من نمی دانستم، فکر کردم فقط باید ساک را تحویل دهیم. بعد از اینکه آقا مرتضی رفتند و شهید شدند و وسایل شان را آوردند، من از ساک آقا مرتضی عکس گرفتم و با تلگرام برای دوستم فرستادم و گفتم: این ساک آقا مرتضی همان ساک شماست. یک دفعه دوستم زد زیر گریه و گفت: این ساک ماجراهایی دارد.

این ساک مال عمویم، شهید تقی صولت نیا هست که در جنگ دفاع مقدس شهید شدند. الان اسم دوتا شهید روی آن ساک هست. چقدر برخی از اجسام لیاقت شان از برخی آدم ها بالاتره که یک ساک، بعد از ۳۰ سال بچرخد و از یک شهید دفاع مقدس به دست یک شهید مدافع حرم برسد!

شرح حال شهادت

بابت رفتنش به سوریه ناراحت نشدم و نیستم. چون سخن زیبای حضرت علی(ع) که می فرماید: «شهادت نه اجل مقدم است و نه اجل موخر»، دلم را آرام می کند. از اینکه نشد و نتوانستم خداحافظی کنم، ناراحتم. به قول حضرت آقا، شهادت مرگ انسان های زیرک و هوشیار است که ارزش جانشان را می دانند.

من و آقا مرتضی اسم هم را در گوشی مان همسفر ذخیره کرده بودیم. قرار بود همسفر هم باشیم تا رسیدن به خدا. همسفر قرار نیست دست و پای همسفرش را برای رفتن ببندد. بعد از اینکه با هم ازدواج کردیم اولین پیامی که از او دریافت کردم این بود که: «سرنوشتم چیز دیگری حکایت می کند/ بی تعارف این دلم خیلی هوایت می کند/ قلب من با هر صدا، با هرتپش با هر سکوت/ غرق در خون یک نفس دارد دعایت می کند…»

بابت این پیام، آن موقع خیلی ناراحت شدم. اما وقتی شهید شد فهمیدم که آن پیام شرح حالی بوده است از لحظه ی شهادتش.

خبر شهادت

دو، سه روز یک بار تماس می گرفت؛ یک بار می گفت کیلومترها می آید تا بتواند به من زنگ بزند. یک بار که تماس گرفته بودم ازش پرسیده بودم که چند روزه برمی گردی؟ گفت: «ماموریتش ۲۵ روزه است و نهایتا چهل و پنج روزه برمی گردد» همان طور که گفته بود سر ۲۵ روز برگشت، اما نه خودش!

دو، سه روزی می شد که از آقا مرتضی بی خبر بودم. شب شهادتش حالم حسابی منقلب بود. خواب دیدم آقا مرتضی با شهید سجاد مرادی، سر سفره ای نشسته اند و آقا مرتضی دو دستی غذا می خورد. گفتم کمی با من حرف بزن، اما حرفی نزد و فقط می خندید. فردای آن روز از طرف خانواده ی آقا مرتضی تماس گرفتند و گفتند برای سلامتی اش ختم صلوات گرفته اند. خودم را رساندم آنجا. گفتند آقا مرتضی تیر خورده است. تا شنیدم فرماندهان قرار است بیایند، حرفش در خاطرم زنده شد: اگر گفتند فرماندهان قرار است که به خانه بیایند، این یعنی شهادت نصیبم شده است. فهمیدم آقا مرتضی به آرزویش رسیده است.

وداع آخر

۱۶ آذر به شهادت رسید. سه روز بعد از شهادتش با او دیدار داشتم. روز شهادت امام رضا(ع) در گلزار شهدای دلیگان به خاک سپرده شد. سعی می کردم موقع وداع اشک نریزم، چون اشک پرده ای می شد که مرا از آخرین دیدارهای عزیزم، محروم می کرد.

آخرین حرف

آدم نباید همسفرش را جا بگذارد. این بی معرفتی است.

خصوصیات شهید

طبق سخنان شهید مطهری که به احترام خیلی سفارش کرده اند، به من احترام زیادی می گذاشت. هیچ وقت کوچترین بی احترامی از آقا مرتضی ندیده ام؛ یعنی با همه با احترام رفتار می کرد. به من می گفت: «ملیحه خانم». گاهی وقت ها هم می گفت: «شما».

کسانی بودند که من می گفتند: همسرت خیلی جدی به نظر می رسد اما او این طور نبود. آقا مرتضی خیلی شوخ طبع و بامحبت بود. خیلی زود با بچه ها ارتباط برقرار می کرد و با آن ها دوست می شد. با مادرم که بیمار هستند و چندین بار سکته کرده اند با محبت رفتار می کرد. خودش تنهایی مادرم را روی ویلچر می گذاشت و به دکتر می برد. مادرم می گفت: آقا مرتضی بیشتر از بچه های خودم، در حقم پسری کرده است.

برگی از خاطرات

خاطره ی اول: چند شب قبل از عروسی مان خواب دیدم که من با لباس عروس و آقا مرتضی با لباس دامادی در حرم امام حسین(ع)هستیم. جشن عروسی برپاست. یک دفعه به ما گفتند که شما همسایه ما بودید و یک عمر همسایه ما خواهید ماند. خواب عجیبی بود. برای آقا مرتضی خواب را تعریف کردم. بسیار خوشحال شد؛ گفت: خوش به حال شما. من می دانم که شما شهید می شوید. من به او گفتم اما به نظرم این شما هستید که شهید می شوید. چون مدت کوتاهی در خوابم بودید.

خاطره ی دوم: هر دو نفرمان با گل زدن ماشین عروس مخالف بودیم چون آن را خرج اضافه می دانستیم. البته یکی از همسایه ها به اصرار دوستان چند تا شاخه گل به ماشین عروسمان زد. در راه آرایشگاه به تالار، زندگی مان را با کلام وحی شروع کردیم. نزدیک اذان مغرب بود. آقا مرتضی خیلی با سرعت رانندگی می کرد. فیلمبردار به او تذکر داد. آقا مرتضی به من گفت: نماز اول وقت مهمتر است یا فیلمبرداری؟

نمازمان را با هم توی تالار خواندیم. من در قسمت زنانه، آقا مرتضی در قسمت مردانه. وقتی وارد تالار شدیم، آقا مرتضی رو به مهمانان گفت: برای تعجیل در ظهور حضرت، صلوات بفرستید. ما اولین عروس و دامادی بودیم که قبل از آمدن مهمان ها در تالار حضور داشتیم. دلمان نمی خواست مهمان ها معطل شوند.

انتهای پیام/صاحب



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.