گفتگو با مرتضی قربانی سینی معروف به مرتضی آزاده؛

درد درمان در بیمارستان عراق را هنوز حس می کنم/ تا پای جان پای آرمان های نظام و انقلاب می مانم

پنجم شهریورماه ۶۹، سالروز رهایی یک آزاده پس از ۴۸ ماه از بند اسارت بود، رزمنده ای که پس از گذشت سالیان امروز هم ادعا دارد تا پای جان پای آرمان های نظام و انقلاب خواهد ماند.

به گزارش چشم برخوار؛ اسیر یا شهید، هیچ کس نمی دانست!!! هیچ کس از ما خبری نداشت همه جا اعلام کرده بودند که گروهان ما همه شهید شده اند، اسم ما هم به عنوان اسیر اعلام نشده بود.

مرتضی قربانی سینی معروف به مرتضی آزاده فرزند رجب؛ ۱۸ ساله بود که راهی جبهه های حق علیه باطل شد، جانباز آزاده ای که از ۴۸ ماه اسارت خود در دیدار با شهردار و شورای اسلامی شهر سین به مناسبت ۲۶ مرداد، روز آزادگان حرف می زند.

آقای قربانی در جبهه با آن سن کم چه کاری انجام می دادید؟
من جز نیروهای پیاده نظام لشکر ۱۴ امام حسین علیه السلام گردان حضرت ابوالفضل (ع) بودم .
لحظه اسارتتان را برای ما توصیف کنید؟
در عملیات کربلای چهار ما یک گروه چند نفری برای اشغال شرق بصره در حال پیشروی به جلو بودیم که ناگهان خودروی عراقی به سمت ما آمد، به سمت او شلیک کردیم و او را به محاصره خود در آوردیم، خودرو پر بود از فشنگ و گلوله که ما بسیاری از آن وسایل را برداشتیم و چون پیاده باید عملیات را ادامه می دادیم مجبور بودیم خودرو و وسایل را به آتش بکشیم.
سر اکیپ عملیات به ما گفت از آرپیچی فاصله بگیرید تا آتش آرپیچی به شما آسیبی نرساند، ۱۵ متری دور شدیم و سراکیپ با یک رزمنده ماندند شلیک کرد و خودرو منهدم شد ولی خبری از آن ها نبود، دوان دوان جلو رفتیم دیدم سراکیپ روی زمین افتاده است و از فرد همرامش اثری نیست. به دنبال جای گلوله بر روی بدنش بودیم که یکی از بچه ها گفت جای خفگی روی گلویش نمایان است و آن رزمنده نما ستون پنجم بوده است؛ عملیات لو رفته بچه ها عقب نشینی کنید سریع در حال عقب نشینی بودیم که ناگهان تیرهای رگبار عراقی ها من و چند تن از دوستانم را زخمی کرد، از همه طرف محاصره بودیم، بنا بر این مجبور به تسلیم شدیم، عراقی ها ما را زدند و به زندان الرشید عراق بردند.
اوضاع رسیدگی با توجه به زخم ها و جراحت هایی که داشتید چگونه بود؟ 
۱۴ روز بدون مداوا با عفونت زیاد پا مدارا کردم تا بالاخره اعتراض مامور بند به ماموران عراقی سبب شد سرانجام من را به بیمارستان ببرند ، دکتر جراح در بیمارستان که فارسی صحبت می کرد به من گفت بخواب و نظافت چی بیمارستان که در حال نظافت بود صدا کرد و گفت او را محکم بگیر، جراح تیغ را برداشت و بدون ترزیق سوزن بیهوشی پایم را شکافت و تیر را بیرون کشید و پایم را با پارچه ای سفید بست… هنوز بعد چندین سال درد درمانم در آن بیمارستان را حس می کنم.
بعد از طی دوره درمان چه شد؟
ما را به زندان الرشید برگرداندند، سه ماه آنجا بودم و بعد به آسایشگاهی رفتیم با اتاق های ۹ متری که هر آسایشگاه ۳۵ نفر رزمنده در آن اسیر بود، رزمندگانی که یک به یک شهید می شدند و هیچ کس جوابگوی مداوا کردن آن ها نبود.
آیا در زمان اسارت فعالیت های مذهبی دسته جمعی داشتید؟
کلیه ی فعالیت های مذهبی ممنوع بود اما بچه ها از هر فرصتی که می شد استفاده می کردند و نماز جماعت می خواندند و در آن شرایط سخت قدرت ایمان و توسل آنها کم نمی شد.
اخبار ایران را چطور دریافت می کردید؟
به وسیله ی تلویزیون عراقی اخبار ایران را رصد می کردیم.
وضعیت غذا به چه صورت بود؟
غذاهایی که می دادند به گونه ای نبود که کسی سیر شود، دو وعده غذا می دادند؛ صبح و عصر. ایرانی ها خودشان داوطلب شده بودند و به عنوان آشپز، آشپزی می کردند.
 وضعیت بهداشت در مکاتی که اسیر بودید به چه صورت بود؟
ساعت هشت و نیم صبح باید از بند بیرون می آمدیم. محوطه ای بود حدود ۳۰۰ متر برای ۵۰۰ نفر، آنجا می توانستیم از امکاناتی مثل دستشویی و حمام استفاده کنیم. وضعیت حمام ها بسیار بد بود. زمستان ها آب تانک یخ می زد. تابستان ها هم گرم بود و آب گرم در ماه نوبتی بود آن هم فقط دو بار در ماه و یکی از مشکلات اساسی ما این بود که شپش به بچه ها می افتاد.
چه تاریخی آزاد شدید؟
پنجم شهریورماه سال ۶۹ با توافق عراق با ایران به منظور تبادل اسرا با مکان هایی که ایران از عراق اشغال کرده بود، آزاد شدیم.
و اما حرف آخر اسیر دیروز و آزاده سرافراز امروز؟
من تا پای جان پای آرمان های این نظام و انقلاب خواهم ماند.
مصاحبه کننده: مصطفی ستاری


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.