دیدار شهرداری با پاسدار آزاده شهر سین

مردی به سختی فولاد در شهر سین برخوار+عکس

شهردار واعضای شورای اسلامی شهر سین به مناسبت میلاد امام سجاد(ع) و روز آزاده با عباس قربانی دیدار کردند.

به گزارش چشم برخوار؛عباس قربانی متولد شهر سین،پاسدار جانباز ۲۵ درصد و آزاده ای با ۴۴ماه اسارت در بازدید شهردار واعضای شورای اسلامی شهر سین به مناسبت میلاد امام سجاد(ع) و روز آزاده از دوران اسارت خود می گوید اسارتی به سیاهی و تاریکی سلول‌های مخوف رژیم بعثی عراق، اسارتی در حد اعلای غربت، اسارتی به گستردگی اوج مظلومیت، اسارتی به پهنای سکوت در برابر شکنجه و تمام قد ایستادن و قد خم نکردن و به خاطر اسلام ، حفظ ارزشهای دینی و انقلاب .

 او شانزده سال بیشتر نداشته که عازم جبهه می‌شود و هوای جهاد به سرش می‌زند. «بچه‌های آن دوره خیلی پخته بودند. هدف داشتند و راه‌شان را خودشان انتخاب می‌کردند. من هم دانش‌آموز بودم  که راهی جبهه شدم ولی مهم هدفم بود که آن را انتخاب کرده بودم. می‌دانستم برای چه و کجا می‌روم.»
🔹وقتی یک نوجوان شانزده ساله عزم جبهه می‌کند حتما تنش را برای خیلی چیزها چرب کرده است. می‌داند این راهی که می‌خواهد برود شاید برگشتی در آن نباشد. می‌داند مهمانی نمی‌رود. «رفتنم به جبهه البته به این راحتی‌ها نبود و به قول معروف با وساطت توانستم راهی بشوم. از طرف دیگر من هرچند سنم کم بود ولی از نظر بدنی و جثه‌ای قوی بودم و توانمندی‌های متعددی داشتم و شاید همین موضوع کمک کرد که در این مسیر مشکلی برایم پیش نیاد و راحت‌تر با رفتنم موافقت شود.»
بالاخره به جبهه رفتم ودر عملیات کربلای ۴ اسیر شدم اسارت را از هر طرف که نگاه کنی، درد دارد. دردی که تا اسیرش نشوی لمسش نخواهی کرد. زمستان در تمام طول سال‌های اسارت فصلی می‌شود که پایانی ندارد. سرمای هوا همواره شکننده و سخت می‌شود. آسمان همیشه سیاه به نظر می‌آید. به هر طرف که رو کنی فقط و فقط دیوارهای بلند و مخوف اردوگاه، انتهای افق دیدگانت می شود. انگار پرنده‌ها هم نایی برای خواندن پیدا نمی‌کنند. غربت را می‌بینند و غریبانه در خود بی‌صداترین فریادها را فریاد می‌زنند.
🔻نعره‌های گاه و بی گاه ماموران عراقی، دیوارهای پر از سکوت آسایشگاه را به یک باره فرو می‌ریزد. ضرب و شتم بالا می‌گیرد و عطش ماموران سیری ناپذیر می‌شود …و صدای اعتراض به گوش نمی‌آید. آنچه هست فقط نوای الله اکبر است و همین عراقی ها را بیشتر عصبی می کند
ولی دلت از دوری عطر خاک باران زده میهن، کویری می شود. دلت بی تاب نفس کشیدن در شهری می شود که مادر، پدر و همه آنهایی که عاشقانه دوستشان داری در آن نفس می کشند و چاره ای نیست، باید صبور باشی تا تحقق وعده «و بشر الصابرین» را به تماشا بنشینی. و بالاخره روز موعود فرا می رسد…بازگشت، آزادی، خداحافظ اسارت و سلام وطن؛ گمان می کنند خواب است، خوابی که سال های سال نتوانستند و نشد برای یک بار فقط یک بار درست آن را حس کنند؛ اما دیگر خواب نیست، آزادی حقیقتی است روشن. آن قدر روشن که گویی تمام سیاهی های بند، سردی هوا و آسمان تاریک به یک باره رنگ عوض می کنند. آسمان اشک شوق می ریزد.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.