گفتگو با پدر، مادر، همسر و برادر شهید یوسفیان؛

عبدالحسین با کشتن نفس خود، انسانیت را زنده کرد/ به مردم بگویید زخم زبان نزنند!

6

مهمترین ویژگی شاخص برادرم عبدالحسین را کم حرفی و آرامش درونی او می دانم. برادرم قبل از شهادتش و اعزام به سوریه، با هوای نفسانی خودش مبارزه کرد و نفسش را کشت و بعد به سوریه رفت و شهید شد، با غیبت و دروغ مخالفت شدید می کرد و دلی پاک و مهربان داشت.

به گزارشچشم برخوار، در روزگاری که دنیای غرب بر دل ها طبل هوس و دلبستگی می کوبد و جوانان مرزهای اسلام را بر مسند دنیا پرستی و بقا و قدرت فرا می خواند جوانی ۲۹ ساله از دیار برخوار در راه دفاع از هویت اسلام در خاک کشور سوریه برای مبارزه با گروهی که با نام اسلام بر علیه آن مبارزه می کنند قدم نهاد و در این راه جان عزیز خود را فدای راه حق کرد.

جوانی که هیچ یک از دلبستگی های دنیای امروزی مانع پرواز روح آسمانی او به سوی ملکوت اعلی نشد، جوانی که وجود همسری جوان، دختری سه ساله و پدر مادری زحمت کشیده و پنج خواهر و برادر که وجود او دلخوشی آنان بود پای رفتن او را نه تنها سست نکرد بلکه اشتیاق رفتن او باعث شوق آنان نیز شده و چنان روحیه ای در آنان ایجاد کرده که پس از شهادت وی تنها زبان به سپاس لطف خدای باز می کنند.5برای شنیدن سخنان پدر، مادر و همسر شهید حاج عبدالحسین یوسفیان به دیدارشان رفتیم. در این دیدار آنچه که بیش از همه نمود داشت شکوه صبر و استواری و صلابت بود، و من معنای صبر و استقامتی را که در میان واژه ها بدنبال آن می گشتم در چشمان صبور همسری که با غرور می گفت شهادت عبدالحسین باعث افتخار من است یافتم.

همسری آرام، که چه عاشقانه و با افتخار از همسفرش را یاد می کرد و می گفت عبدالحسین لیاقتش شهادت بود و غیر شهادت برایش محال.

با چشمانی پر نور و لبخندی بر لب به استقبالمان آمدند، برقی از شادی در چشمان و شوری وصف ناپذیر از اتفاقی بزرگ اما زیبا سراسر وجودشان را گرفته بود…
پدر، مادر و همسر شهید را می گویم، شهید مدافع حرم عبدالحسین یوسفیان که چند روزی است شهادت را پیشه خود کرده و دیدار حق را لبیک گفت.

عبدالحسین یوسفیان متولد ۱۵ تیرماه سال ۱۳۶۵، در خانواده ای هشت نفره با چهار خواهر و یک برادر می باشد.

ابتدای کلاممان را با پدر شهید آغاز کردیم، پدری که چروک های روی پیشانی اش، زخم های دستانش و محاسن سفیدش حکایت از گذراندن رنج ها می داد، حکایت از پیر شدن برای آسایش و آرامش فرزندانش.

عبدالحسین از همان کودکی با خدا بود و مذهبی. به عنوان مثال در دوران ابتدایی با معلم خانمش، به خاطر بدحجابیش سر کلاس حاضر نمی شد. در دانشگاه فردی پرتلاش بود و فعالیت های سیاسی خودش را با دفاع از انقلاب و ارزش های اسلامی در پایگاه بسیج شهید رجائی و مسجد شروع کرد، پیرو راستین ولایت فقیه بود و از گفتمان رهبری تبلیغ می کرد.

علی رغم کار زیادی که به او پیشنهاد شد اما به خاطر علاقه بسیاری که به سپاه و لباس سبز پاسداری داشت در سال ۱۳۸۹ وارد سپاه شد.

مدتها بود که برای رفتن به سوریه و دفاع از مردم شیعه بی قراری می کرد تا اینکه یک شب به ما گفت قصد رفتن به سوریه را دارم. بنده اجازه دادم اما مادرش رضایت نمی داد. عبدالحسین هر چه التماس و خواهش کرد فایده ای نداشت در نهایت به مادرش گفت نمی روم اما فردای قیامت جواب حضرت زهرا سلام الله علیها و حضرت زینب (س) را خودتان بدهید که با این حرف، مادرش به گریه افتاد و او را به خدا سپرد…

در لحظات آخر دیدار به ما گفت: بعد از شهادت من بی تابی نکنید و من از همان ابتدایی که خداحافظی کرد می دانستم شهید می شود، رفت و پس از ۴۸ روز خبر شهادتش را برایمان آوردند.

مهمترین ویژگی شاخص برادرم عبدالحسین را کم حرفی و آرامش درونی او می دانم. برادرم قبل از شهادتش و اعزام به سوریه، با هوای نفسانی خودش مبارزه کرد و نفسش را کشت و بعد به سوریه رفت و شهید شد، با غیبت و دروغ مخالفت شدید می کرد و دلی پاک و مهربان داشت.

2

پدر از دلیل رفتن عبدالحسین به میدان نبرد گفت، از عشق، از انسانیت…

هدف پسرم (طبق گفته های خودش) از رفتن به سوریه، دفاع از حرم دختر امیرالمؤمنین علیه السلام؛ حضرت زینب کبری و مردم مظلوم سوریه بود. برای او اسلام حد و مرزی نداشت و آرمان او دفاع از مسلمانان مظلوم سوریه بود، عبدالحسین می گفت هر جایی که اسلام در خطر باشد ما باید از آن دفاع کنیم.

بردار شهید: وقتی انسان ظلم و ستم دشمنان را بر مردم شیعه و مسلمان سوریه می بیند چطور می تواند ساکت بنشیند و اقدامی نکند. با چه وجدانی سر بریدن کودکان و مردم را می توان دید و اقدامی نکرد؟!

سوریه در روزگاری که همه جهان در مقابل ایران قرار گرفتند و ایران اقتدار و قدرتی نداشت به کمک مردم ایران آمد و الان باید در این زمان که هم قدرت داریم و هم اقتدار، از این کشور حمایت کنیم.

از این که فرزندتان را به سوریه اعزام کردید پشیمان یا ناراحت نیستید؟ نظر مردم در این رابطه چه بود؟

تنها ناراحتیم این است که فرزندم را نشناختم

پدر با آهی برخاسته از جان گفت: به شهادت فرزندم راضی هستم.

4

او گفت: هم اکنون کسی سوال نمی کند اما قبل از شهادت عبدالحسین مردم خیلی از ما این سوال را می پرسیدند که چرا به عبدالحسین اجازه رفتن به سوریه دادید و من در پاسخ به آنها می گفتم: وظیفه دینی و شغلی اش این است که از اسلام، شیعه و نظام دفاع کند و واجب است از حرم حضرت زینب (س) پاسبانی شود چون اگر این حرم های اهل بیت تخریب شود فردا جوابی در مقابل حضرت زینب نداریم. وظیفه ماست که برویم و وظیفه او هم این بود که برود و رفت.

ما هم ناراضی نبودیم و هم اکنون هم ناراحت نیستیم. دو پسرم هر دو علاقمند بودند که به سوریه بروند و از حرم حضرت زینب دفاع کنند، اما تنها ناراحتی من این است که عبدالحسین را نشناختم.

وقتی بر سر بالین عبدالحسین رفتم برای خودم بسیار ناراحت نبودم اما به یاد حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و فرزندش حضرت علی اکبر (ع) افتادم و بر غربتش گریستم چون امام حسین تنها بر سر بالین فرزندشان رفتند و کسی با ایشان همراهی و همدلی نکرد اما زمانی که من بر بالین پسرم بودم، افراد زیادی به من دلداری دادند.

امیدوارم خداوند جوانی را که در راه امام حسین و حضرت زینب دادم را قبول کند.

ادامه صحبت ها با سخنان عاشقانه مادر و حرف های دل همسر شهید مزین شد، مادر از شهید می گفت و همسر از سختی راهی که بخاطر شهادت همسرش به جان خریده بود.

مادر از لحظات رفتن پسرش می گفت. در ابتدا راضی به رفتن عبدالحسین به سوریه نبودم گفت اگر راضی نباشید و حلالم نکنید نمی روم اما شما می توانی در روی حضرت زینب (س) نگاه کنید و جلو حضرت زهرا (س) سرت را بالا بگیری و بگویی من یک پسر داشتم می توانست از شما دفاع کند، من نگذاشتم. اگر خودت می توانی جواب بدهی اشکالی ندارد من نمی روم که این حرف آن باعث شد من هیچ جوابی نتوانم بدهم، گفتم زن و بچه ات؟ گفت خدا بزرگ است.

در آخرین لحظات برای دیدن قد و بالای رشیدش تا دم در او را بدرقه کردم، چون هم قد بلندی داشت، هم متشخص و هم از نظر توانایی قوی بود، خیلی به آن می نازیدم، برای آخرین بار قد و بالای پسرم را دیدم و دیگر نتوانستم با او حرف بزنم.

فردای آن روز با عبدالحسین تماس گرفتم گفت هنوز ما را نبرده اند و سوریه جای آدم حسابی هاست اما من خیلی گناهکارم، اما به گفته پسر خواهرم بعد از تماس تلفنی من، به سجده رفته بود و آنقدر اشک ریخته بود که وقتی سرش را بالا آورده بود، او را برای رفتن صدا زده بودند و خبر اعزامش را داده بودند.

همیشه از من می خواست برای شهادتش دعا کنم و می گفت: من خیلی دوست دارم شهید بشوم، تا حتی دو شهید گمنام را که به شهر دستگرد آورده بودند پشت ماشین شهدا بود و شهدا داخل ماشین، شب قبل آن روز روضه امام صادق علیه السلام را داشتیم به او گفتم علاقه به حضور این شهدا در منزل خودمان دارم تا برای این شهیدان روضه در منزل ما خوانده شود. پیگیری کرد تا اینکه برای آوردن شهدا به منزل ما رضایت دادند، مجلس، مجلس خیلی خوبی شد که عبدالحسین به من گفت: شهدا خیلی حاجت می دهند هر چه از خدا می خواهی بگیر.

فردای آن روز گفت من حاجات زیادی دارم و با شهدا عهد کردم اگر حاجت من را بدهند امروز تا شب دربست شهدا را همه جا ببرم؛ به من نگفته بود اما به همسرش گفته بود: عهد من با شهدا، عهد شهادت بود….

آهی مادرانه از نهاد مادر بلند شد و مادر لب به بیان خصوصیات خاص فرزند شهیدش باز کرد و گفت: عبدالحسینم بسیار مهربان، دلسوز و دلرحم بود و اگر متوجه نیاز کسی می شد از هر نوع کمک مالی و جانی دریغ نمی کرد، مثلا اگر فرد کهنسالی را در مسیر خود می دید او را تا هر جایی که می خواست می برد، اگر پولی در جیب داشت و متوجه نیاز کسی می شد حتما کمک می کرد، بسیار زیاد مهربان بود و در جواب همه فقط می خندید، هیچ کس از دست او ناراحت نبود.

همسر شهید نیز همچون مادر، جملاتش را با عشق بر زبان جاری می کرد.

خردادماه بود که بمن گفت می خواهم به سوریه بروم و مقدمات ذهنی را برایم فراهم کرد و از من خواست تا اطمینان کامل بین خودمان بماند و من هم تا لحظه اعزامشان رفتنش را به کسی بازگو نکرده بودم.

ساعت ۲ بامداد خبر اعزام را دادند، او می خندید و من گریه، من گفتم پس تکلیف من و زینب چه می شود، او گفت: خدا را دارید؛ این جمله او از بی تابی من کاست و زبانم را بست، در آن شب خوشحالی بی سابقه ای را در او دیدم به طوری که فرزندم را در آغوش خود فشار می داد و بوسه می زد.

در همه مشکلات فقط می گفت؛ خدا…

عبدالحسین در شب رفتنش وصیت نامه نوشت و انگار به هر دوی ما الهام شده بود که دیگر برنمی گردد…

۴۸ روز، روز و شب را با گریه سپری کردم و میدانستم اگر شهید شود به هدفش رسیده اما مایل بودم کمی بیشتر پیش ما بماند، همسرم آنقدر خوب بود که خدا زمین را لایق او نمی دانست و او را به آسمان ها برد تا آسمانی بماند چون او اهل زمین نبود، چنان ایمانی داشت که من تا بحال در کل زندگیم در هیچ فردی ندیده ام به طوری که در همه مشکلات فقط می گفت؛ خدا…

هیچ روز دعای عهدش ترک نمی شد خیلی صبور بود و آرزوی الان من این است که کمی از صبر خودش را به من بدهد.

همسرم همیشه نگران مستضعفین بود و اگر شهید نمی شد و برمی گشت حتم دارم که نهایت تلاش خود را مانند گذشته برای کمک به افراد مستضعف می کرد و دغدغه آنها را داشت.

از صد کلمه حرف زینب، ۹۹ تای آن باباست…

زینب، دختر سه ساله و یادگاری است که از شهید یوسفیان به جای مانده و گویی از بعد از رفتن پدر، از ۱۰۰ حرف او ۹۹ تای آن باباست

زینب در زمانی که پدرش در سوریه بود در تمام تماس های تلفنی، از پدرش درخواست عروسک می کرد اما در دو هفته آخر فقط برگشتن پدرش را آرزو داشت و عروسک را فراموش کرده بود. و پدرش هم به قول خود وفا و عروسکی که برای دخترمان را خریده بود به دوستانش داده بود و آن ها هدیه پدر را برایش آوردند.

همسر، عبدالحسین را هدیه حضرت زینب می دانست و از روزهای آشنایی و ازدواجشان با نگاهی پرنور و آهی بر دل این چنین می گفت: عبدالحسین را حضرت زینب (س) به من دادند، درست پس از بازگشت من از زیارت قبر دخت مکرم حضرت امیرالمومنین ازدواجمان در زمانی کمتر از یک هفته اتفاق افتاد.

۸۸/۸/۸ تاریخ عقد ما بود همه تاریخ ها را خود عبدالحسین تعیین می کرد و تاریخ مراسم ازدواج را هم ۱۳ رجب تعیین کرد و عروسیمان در جوار خانه خدا در سفر حج برگزار شد، به لطف خداوند همه کارهایمان به راحتی اجرا می شد، عقد، عروسی، اجاره منزل و بعد هم ساخت منزل در کنار منزل پدر و مادر که مانند همه اتفاقات به راحتی انجام شد.

ناراحتی من برای خودم است که چرا همسرم را زودتر نشناختم

دلم از این می سوزد که چرا او را زودتر نشناختم و از این که او را در راه خدا و اسلام دختر حضرت زهرا (س) دادم، ناراحت نیستم، بلکه ناراحتی من برای خودم است که چرا او را نشناختم…

همسرم از همان ابتدا شهادت را آرزو می دانست به طوری که فردای روز عقدمان از من خواست که برای او دعای شهادت بکنم.

خودش می دانست ماندنی نیست، هیچ دلبستگی به مال دنیا نداشت و آن را واقعا چرک کف دست می دانست.

همسر، مزار شهید را نقطه آرامش زندگی خود برشمرد و گفت: تقریبا ۴۸ روز در انتظار بازگشت همسرم بودم و او اکنون برگشته و من تصمیم دارم مانند قبل به زندگیم ادامه بدهم چون به قول همسرم ما خدا را داریم و مانند کسی که مرد خانه اش در کنارش است زندگی خواهم کرد، از خانه خودمان جدا نمی شوم چون خانه ام و مزار همسرم برایم مقدس شده اند و محل آرامش من و خدا را شاکر هستم که شوهرم را به من برگرداند و می توانم بر سر مزارش بروم.

او عاشقانه از شب و روز آخرین دیدارشان برای ما گفت: نیمه شب که خبر رفتن را به او دادند وسایلش را جمع آوری می کردیم، او می خندید من گریه اما برای یک لحظه ام سرش را بالا نگرفت تا اشک های من را نبیند و آن روز بهترین روز و آخرین روز با هم بودنمان بود…

خاطراتی که در سفرها با همسرم داشتم مانند زندگی در کنار او، سراسر شیرین و به یادماندنی بود، سفر حج ما که سراسر خاطره بود و اوایل مهرماه امسال نیز به مشهد مقدس رفتیم که تک تک لحظات آن خاطره بسیار خوشایند و البته غیرقابل تکرار و متمایز بود.

3

زخم زبان مردم قلب ما را می شکافد

اما نوبتی هم که باشد، نوبت شنیدن درد و دل هاست، گوش سپردن به درد کسانی که به خاطر انسانیت، درد فراق را به جان خریدند.

حرفی که همه ما را بسیار ناراحت کرده این است که اکثرا اعتقاد دارند افرادی که به سوریه می روند مقصود مادی دارند و به عنوان مثال روزی و یا ماهیانه مبالغی در حدود سی میلیون تومان را دریافت می کنند که من هر زمان به یاد این قضاوت مردم می افتم به شدت ناراحت می شوم و قلبم از غصه آتش می گیرد، چرا که میلیاردها تومان پول هم پاسخگوی خون شهدا نیست، در این فرصت عاجزانه از مردم خوبمان خواهشمندم که دیگر این حرف ها تکرار نشود چون زخم زبان است که قلب انسان را می شکافد و همچنان هم ادامه دارد.

 


8 دیدگاه برای “عبدالحسین با کشتن نفس خود، انسانیت را زنده کرد/ به مردم بگویید زخم زبان نزنند!
  1. خداوندروحشان راشاد وقرین رحمت واسعه ی خودش گرداندوکفالت وسرپرستی خانواده محترم وعزیزش را خود بر عهده بگیرد مارا هم مدیون انها نمیراند

  2. خداروح ان شهید عزیز را غرق رحمت خود نماید ومرا رهرو راه ان شهید عزیز قرار دهدو به خیل انها برساند وبه خانواده های شهدا صبر وسلامتی عطا نماید وبه رهبرعزیز طول عمرهمراه پیروزی وسربلندی ان شاالله. محمدعلی

  3. بنام خدا
    سال ۸۷ دوره تکمیلی بسیج بودیم بعد از چهار روزاقامت در اردوگاه قدس شاهین شهر روز آخر که همه میخواستند برگردند فرمانده گردان گفت آشغالهایی که در قسمت وسیعی از اردوگاه توسط بچه های گردان ریخته شده بود باید جمع شود و بعد آن اراد حق دارند سوار خودروها شوند.به علت خستگی و دلائل دیگر همه امتناع کردند و گردان هم تنبیه شد و همانجا در سما ماندند بعد از حدود یک ساعت آقای یوسفیان که خودشان از مربیان آموزش بودند در یک اقدام بسیار زیبای اخلاقی و بزرگوارانه گفتند من میروم آشغالها را جمع کنم اگر کسی خواست بیاید من هم رفتم و گفتم آقای یوسفیان فقط بخاطر شما آمدم و ایشان فرمودند:(بخاطر خدا بیا…) ایشان واقعا یک انسان خدایی بود.از خانواده شهید و همه کسانی که این خاطره را میخوانند عاجزانه خواهشمندم برای مشکل بنده دعا کنند. برای شادی روح شهید صلوات.

  4. من شخصا وقتی به گلزار شهدای دستگرد میروم در گوشه ی قطعه ی شهدا می ایستم پاهایم جلوتر نمیرود چون شرمنده خانواده شهید و شهدا هستیم ،اونجا را سرزمین مقدس میدانم که ما گناه کاران لیاقت پا گذاشتن به آن را نداریم ،وقتی مادر شهید عزیز را از دور میبینم دلم طاقت نداره ……،در حیرتم که برخی آدمهای مادی پرست میگویند بر مادیات رفته ،آخه مگر بازنده بودن خیلی ها به مادیات بیشتر نرسیدند ،اونم می تونست راه آنها را بره ولی قطعا مادیات برایش مهم نبوده،که بخواد مادرش را بر مزارش اشک ریزان ببیند ،من شرمنده ام که بعضی ها افکار و حرف های پوچی دارند که پشیزی ارزش نداره ومن که شخصا به شهید و گره گشا بودن دعایش اعتقاد زیادی دارم ،در آخر :تو گویی که بد خواه رفت جان برد /حسابش با کرام الکاتبین است

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.